فریاد بی صدا

پیقامی برای آرام کردن تو دوست من
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸

خیلی وقته که با سایلین نتونستیم برای ادامه ی داستانمون فعالیت کنیم  چون هم من هم سایلین هر دو گرفتار  درسی و کاری داشتیم.امروز وقتی به دیدن سایت آمدیم از پیغامها متعجب شدیم. واقعا متاسفم.

خوانندگان داستان من میخواهم متذکر شوم که این فقط یک داستان است نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر .و نیازی به نقد و منتقد نداریم .

 دوست من که نگران ازدواج کردن من هستی باید بگویم که الان  زمان قدیم نیست که ازدواج کردن مهم باشد  در ضمن من دارم درس می خوانم و افرادی جلوتر از من هستند که باید حق تقدم رعایت شود درست نیست و نباید خودمون را به دیگران بندازیم زشته .

 راجب تیمارستان باید بگم که به گفته ی شما نویسنده ی داستان دخترک فقیر باید یک مجنون باشد و اگر کمی با دقت داستان را بخوانی می فهمی که کی باید برود تیمارستان من تجروبشو ندارم.

راجب دروغ بودن داستانم باید بگم این یک داستان است و مهم نیست که شما تایید کنید من دروغ گفتم یا نه  ولی داستانه و شما ها چرا به خودتون گرفتید  دیگران از صحت داستان من باخبر هستند و اکنون در زمانی هستیم که دموکراسی و آزادی بیان حرف اول و آخر را میزند پس لطفا فقط خواننده  باشید و از فلسفه بافی پر هیز کنید.

  یک ضرب المثل میگه { طلا که پاکه چه منتش به خاکه } پس از چی ناراحت هستید.. و داستان من نامی از کسی و شخصی ندارد.

 در مورد غلط املای هایم باید بگم  من از روی نوشته و گفته ی کسی نمی نویسم . بیان من و تایپ سایلین است . تصمیم داره بعد از پایان تحصیلاتش دوره ی ماشین نویسی  بگزراند  شرمنده  فعلا.

راجب تو دوست عزیزی که نام شخصی را برده ای که راجب ان بنویسم باید بگم من از روی نفرت نمی نویسم ولی انگار دلت پره ازش توصیه میکنم که مشکلت را با ان حاج خانم حل کنی و از من نخواهی کمکت کنم .کمی سنگین باش عزیزم و همان طور که بعضی افراد ار تکنولوژی درست استفاده نمی کنند  مثل افرادی که پشت در فال گوش اند یا تلفن را رو آیفن قرار میدهند یا آتیش بیار معرکه میشوند یا دوعا برای دیگران مینویسن این هم یک نمونه است.

در ضمن پدر مادر خواهر و برادر تنها کسانیند که هستند بقیه حاشیه هستند.

فلسفه را کنار بگزارید و اگر خواستید داستان من را بخوانید اگر هم می بینید ناراحت میشوید اسراری نیست .

 هم من هم سایلین از نظراتتان ممنونیم. خنثی


comment نظرات ()
عشق و دوست داشتن هرگز اجازه نمی ده سختی بکشی . ولی تو :عشق چیه؟
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸

پدر و مادر با زحمت و تلاش زیاد پدر سر کار و مادر در منزل در سدد جبران  گذشته بودند. با کمک هم توانستند یک زمین بخرند و وسایل خانه را تکمیل کنند .

همه چیز فقط کمبود مادیات نبود گاهی وقتی به مشکلی روبه رو می شدند با هم دعوا میکردند ولی دعوا زیاد دوام نداشت چون زود باهم آشتی میکردند ولی تمام مشکل این بود که پدر انسان بسیار عاطفی بود و با تمام مشکلاتی که خانواده اش برای زن و فرزندانش به وجود آورده بودند باز به فکر آنها بود .گاهی اوقات پدر به خانه بر می گشت و ناراحت بود و دعوا می شد تا اینکه یک روز مادر به یکی از دوستان پدر تماس گرفت و با ناراحتی و بغض همه چیز را برای او تعریف کرد او هم پس از شنیدن حرف های مادر به او گفت که مدتی است که تماسهای مشکوک به پدر میشود و قول داد که بررسی کند. بالاخره فهمیدند که آن تماسها از طرف خانواده ی پدر بزرگ بوده .  تازه معلوم شد که این کفتارها هنوز دست از سر این خانواده بر نداشته اند .یک روز که تلفن به صدا در آمد  یکی از آنها تلفن را بر می دارد و شروع به دعوا می کند که اینجا محل کاره نه مخابرات و قطع میکند.تا مدتی همه چیز خوب شد.

*سایلین  تو همش میگی من بد بینم ولی نه این حرف را نزن به خدا قسم وقتی دل رحمیهای پدر یادم میاد و خیانتهای اطرافیان را نسبت به او یادم میاد از تمام مردهای زمین متنفر می شوم به حدی که در این سن جوانی بر خلاف بقیه ی دختران دوست دارم معشوقه ی من انسان خشن و قد و یک دنده ای باشه.*

اشک و افق کم کم داشتند بزرگ می شدند . افق کوچک بود اون 2 سال داشت ولی اشک 4 سال داشت .این شرایت برای بچه ها سخت بود ولی باید بگم این وسط اشک خیلی سختی کشید . گریه های زیاد او شب ادراریهای او بی اشتهای  ناراحتی پدر و مادر و به خاطر آوردن خاطرات گذشته این کودک 4 ساله را ضعیف کرده بود و همه اش بخاطر فشار عصبی بود که به او وارد شده بود.  

این کودک مثل بقیه ی کودکان نبود او یک تفاوت بزرگ داشت  و آن این بود که اشک حافظه ی قوی داشت  او همه چیز را با یک مرتبه به خاطر می سپرد و هرگز فراموش نمی کرد من وقتی با اشک 22 ساله که الان یک نوجوان است صحبت می کردم متوجه شدم که او تمام خاطرات دوران کودکی را در حافظه بی کم و کاست به خاطر دارد حتی خاطرات 3 سالگی خود را به خاطر دارد  من اوایل باور نمی کردم ولی وقتی مخفیانه از مادرش راجع به گذشته سوال می پرسیدم متوجه شدم که او درست میگه.

*سایلین پدر و مادر ها فکر می کنند که فرزندان آنها هیچ چیز را نمی فهمند ولی آنها بی خبر از آنند که این آنها هستند که نمی فهمند و در مقابل فرزندان خود با هم دعوا میکنند . کودکان موجودات شکننده ای هستند اگر بشکنند دیگر هیچ  چینی بنزنی نمی تواند آنها را ترمیم کند و اگر ترمیم هم شوند شکل روز اول خود را نمی گیرند.*

پدر و مادر اشک را پیش دکتر می بردند او کمی بهتر شده بود البته پدر و مادر هم اوضاع خوبی نداشتند ولی باید بگم که آنها دوستان خوبی داشتند  دوستان پدر برای اینکه روحیه ی پدر عوض بشه او را با خود به کلاس نی می بردند ( نی :نای نی   صدای بی صدای مرد  زحمت کشیده و خانواده ی زجر دیده).

اشک عاشق صدای نی پدر بود .

* مادر*  فکر میکنی وقتی کسی می گه مادر بعد ار آن می خواهد چه بگوید ؟ آیا چیزی غیر از شمع غیر از فدا کار غیر از ایثارگر غیر ار غمخار؟ تو بگو آیا چیز دیگری میشود گفت؟؟

**خدایا خدایا الاهی هیچ کس بی مادر نباش. خدایا درسته میگم سختی زیاد کشیدم ولی ازت ممنونم که مادر دارم  چون او تکیه گاهمه او سقف زندگیمه او پناهمه  او زندگیمه ازت ممنونم که  2سال پیش او را از من نگرفتی مگر نه  من ... . خدایا ممنونم صدهزار بار ممنون  ثنا گوی درگاه توام و تا آخر عمر در حال سجده به درگاه تو ام. شکرت شکرت**


comment نظرات ()
صدای بلند و رسای ما میاد خدا؟
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸

*سایلین میدونم از من ناراحتی ولی به خدا آنقد گرفتار درس و دانشگاهم که فرست نمی کنم بشینم و باهم حرف بزنیم و بقیه ی داستان خانواده ی کوچک را بگم که چرا با  وجود صدای  رسا و بلندش خدا صدایشان را نمی شنود  چرا.............؟؟؟ *

شب سختی بود  ولی بالا خره آن شب هم تمام شد . فردا صبح پدر با شوق از خواب بیدار شد انگار که دوباره متولد شده باشد . به خدای خود عهد بست که همه چیز را عوض کند . به همسرش رو کرد و گفت که من قول میدم جبران کنم.  پدر لباس پوشید و بیرون رفت و صبحانه ی مختصری تهیه کرد و برگشت . بعد از پایان صبحانه . به سر کار رفت.

 دوستان پدر که در جریان همه چیز بودند به او وام دادند که بتواند کمی وسیله ی جزئی برای منزل بخرد و عده ی دیگری  هم به عنوان کادو کمی وسیله برای فرزندان فرستادند.تقریبا" خانه پر شده بود  ولی هنوز کسری زیاد بود  مثلا" یخچال نداشتند آن هم پدر یک جعبه ی یونولیت که قدیما یخ توش میریختن و بستنی و نوشابه را در آن می گذاشتند میفروختن  خرید شد یخچال . مهم یخچال نیست مهم محبت  که یک زندگی برای دوامش و پا برجایش باید داشته باشه.

پدر صبح تا شب سر کار بود و اضافه کاری  میکرد گاهی  حتی شبکاری میکرد چون خودش را در این قضیه مقصر میدانست و در سدد جبران بود ولی با وجود دو بچه خوب زندگی سختتر می شد.

یک روز پدر و مادر تصمیم گرفتند برای جبران زحمات دوستان پدر یک مهمانی بدهند آنها همه ی دوستان پدر را دعوت کردند . مادر دست پخت معرکه ای داشت . همه با دیدن خانه ای که به تازگی سرهم بندی شده بود خوشحال بودند و به پدر و مادر تبریک گفتند. بعد از خوردن شام خانمها بلند شدند که به مادر در جمع کردن سفره کمک کنند  یکی از خانمها به مادر گفت که یخچال کجاست که من پارچ آب را داخل ان بگزارم مامان گفت: یخچال نداریم  فقط وسایل فاصد شدنی را داخل  آن جعبه میگزاریم آن خانم خیلی ناراحت شد و به پذیرای آمد و به همسرش گفت که شما چه دوستی هستی که نمیدانید که اشک و افق  یخچال ندارند .  آن شب مهمانی تمام شد مهمانها رفتند پدر و مادر بعد از تمام شدن کارها خوابیدن  فردای آنروز پدر به سر کار رفت .

ظهر بود زنگ در به صدا در آمد   وقتی در را باز را باز کردند دیدند که دو نفر  به همراه یک یخچال وارد خانه شدن دورسته دوستای پدر  آن یخچال را فرستاده بودن.

*سایلین من می بینی اشک کوچولو باید بخاطر یخچالی که مال خودشون بود سیلی از عمه بخوردو در مقابل یک قریبه باید برای آنها یخچال بفرسته. من این حرف مامان بزرگمو که میگه  به قریبه ایمانی نیست را همیشه قبول ندارم البته باید دید که دوست گرگه میش صفت نباشد چون به همان اندازه فامیل و آشنا با لباس گرگ در کمین هستند مواظب خودت باش*


comment نظرات ()
خواهش میکنم با نفرت ننویس" توکل به خدا"
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸

*سایلین می گن خدا نکند کسی آتش بیار معرکه بشه . آدمهای حسود همیشه دور انسان را میگیرند به دو دلیل 1- رفیق بند جیبتن 2- میخواهند زندگیت را ویران کنند . چون حسودن چون کمبود زیاد کشیدن چون نمی خواهند کسی از آنها در زندگی پیشی بگیرد.*

بالاخره  فرزندان نزد مادرشان آمدند ومادر از ترس اینکه نکند دوباره  آنها را از او بگیرند به خانه ی پدرش مسافرت کرد.

 روزی تلفن به صدا در امد:  دورسته  دستور دادن که یا مادر با فرزندان برگردد یا دیگر اجازه نخواهند داد برادرشان با  آنها زندگی کنند  این حرفی بود که از مقامات رسیده بود . مادر خیلی ناراحت شد و به پدر زنگ زد پدر از هیچ چیز خبر نداشت و فقط میگفت  نمی دانم  همین.

*سایلین پدر و مادر با هم هیچ موشکلی نداشتن و وقتی با هم صحبت می کردن فقط ابراز بی خبری می کردن. *

این وسط هیولای زندگی می کرد که باعث شده بود همه چیز به هم بریزد.انسان حسودی که چشمه دیدن زندگی دیگران را نداشت . عمو و زن عموی که می گفتن  کاری کنید این دونفر طلاق بگیرند  ما بچه هایشان را بزرگ میکنم .

 انقدر در زندگی این دو دخالت کردند و حرفهای دروغ ردو بدل کردند که همه چیر به هم خورد و این اوضاع را برای خانوادی کوچک ما به وجود آوردن.

بله مدتی گذشت  و این دو هیولا موفق شدند که کارشان را پیش برند .

بعد از مدتی که پدر و مادر از هم دور بودند  پدر دید که بدونه خانواده اش نمی تواند زندگی کند و پشیمان از کاری که کرده بود  تصمیم گرفت که زن و فرزندانش را برگرداند  ولی روی روبه رو شدن با انها را هم نداشت . بالاخره یکی از دوستانش را فرستاد تا همسرو فرزندانش را برگرداندند .

پدر گفته بود که وسایل منزل را برمیگرداند ولی زمانی که رفته بود وسایل را برگرداند  به او گفته بودن که ( یا زن و فرزندانت ویا وسایل منزلت ).

**خدایا . میبینی  اینها انسانهای هستند که تو به فرشتگانت دستور دادی که به خاکی که قرار بود از ان ساخته شوند سجده کنند و شیطان این کاررا نکرد و تو با شیطان عهد بستی که این موجودات از خاک پاک هستند و چیزی به نام ایمان  در انها وجود دارد و گفتی که شیطان نمی تواند انهارا از تو دور کند . این ها بودند که مادیات را بر معنویت ترجیح دادند بر عشق خانوده ی کوچک ما نفرت را سقف خانه ی آنها کردند .*

پدر با شنیدن این حرفها با دلی شکسته و روحیه ای داغون دسته همسر و فرزندانش را گرفت و به شهری که سابق در آن زندگی می کردند باز گشتند ولی حالا مثل سابق نیست حالا دیگر نه خانه ای در کار بود نه وسیله ی منزلی  در یک کلام بی خانه و کاشانه  بودند . پدر قبل از این که بیاید دونبال  همسر و فرزندانش تنها توانسته بود که یک خانه کرایه کند تا وقتی که آمدند جای داشته باشند در آن شب را به روز برسانند.

بالاخره خانواده ی کوچک ما دوباره دور هم جمع شدند ولی مثل سابق نبود آنها هیچ وسیله ای نداشتند که در خانه استفاده کنند  جز یک موکت و چند پتو و 2 بالشت به همراه یک بخاری چون هوا سرد بود .

با وجود اینکه این مدت خیلی درگیری و ناراحتی پیش آمده بود ولی باز عشق عجیبی در چهره ی  پدر و مادر نسبت به هم و نسبت به فرزندانشان وجود داشت .

شب اول وقتی رسیدند  زیر انداز را پهن کردند و انقدر خسته بودند که خوابشان برد  نیمه های شب بود که افق از خواب بیدار شد و  و از مادر آب خواست مادر به سمت آشپزخانه رفت که برای او آب بیاورد  ولی انها حتی لیوان هم نداشتند  که در آن آب بخورند مادر افق را بلند کرد و با دست به او آب داد و کودکش را خواباند. بغض گلوی مادر را گرفته بود . ( خداوندا ایمان دارم به تو توی که موجودی به پاکی مادر را آفریدی . خداوندا جانم نباشد اگر مادرم نباشد. شکرت خدا) .

 از فردای آن روز زندگی کوچک آنها شروع شد با کلی فراز و نشیب.

*سایلین هر وقت که می خواهم بنویسم آنقدر با نفرت می نویسم که از تمام آدمای دنیا بیزار میشوم.از این تنفر بیزارم چون باعث میشود که نصبت به همه  بدبین باشم.*


comment نظرات ()
وطنم را . خانه ام را . هوا را . زندگی را از من بگیر ولی خوانواده ام را نه
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸

 سایلین عزیزم ابر سیاهی بر فراز زندگی آنها سایه افکند.

* سایلین من آدم کینه ای  نیستم ولی دست خودم نیست  نمی تونم  به محبتی که بعضی از افراد در حق من یا دیگران میکنند ایمان داشته باشم*.

ما انسانها وقتی ظالمی  بر وطنمان حکم فرما میشود نمی توانیم چشم هایمان را ببندیم و آرام بنشینیم اگر هم تا این اندازه انسانهای بی خیالی باشیم حداقل خودمان را در خانه هبس می کنیم تا کمتر شاهد ظلم وارده به هم نوعانمان باشیم و از ظلمه وارده در امان باشیم. ولی  ولی

ولی کسی که ظلم به خانه و سرپناه او راه پیدا کرده چه باید بکند آیا راهی جز سوختن و آب شدن واز هم پاشیدن دارد راهی جز تسلیم دشمن شدن هست خصوصا" که دشمن تو شیطان را هم درس بدهد.

پدر برای اینکه زندگی راحتتری برای همسر و فرزندانش فراهم کند تسلیم اطرافیان خود شد و تصمیم گرفت که کوچ کند به این خیال که در جایی دیگر به همراه خانوادی کوچکش  میتواند زندگی بهتری تشکیل دهد و در کنار آن میتواند پدر و مادرش را نیز پناه دهد.

پدر اسباب و اساس را جمع کرد که راهی دیار قوربت شود که ای کاش نمیشود .

بعد از دو روز خانواده ی کوچک ما راهی  دیار قوربت شدند  بی خبر از اینکه آه ندارند که با ناله سودا کنند.

وقتی که رسیدند  تمام اسباب و اساس را در خانه ی پدربزرگ پخش دیدند . آنها توقع  داشتند که حالا که میرسند وسایل منزل را در خانه ی کرایه شده  ببینند ولی بی خبر از آنکه زندگی خانواده ی کوچک ما به بدترین نحو مسادره شدو تازه پدر را هم برای کار به خارج از شهر فرستادند که تو کار کن ما مراقب فرزندانت هستیم تا برادرانت درس بخوانند بعد نوبت به شما میرسد.

*سایلین من از همه ی مردان بیزار شدم  از روز ازل تا کنون از مرد ساده و دل رحم بیزار شده ام*

اکنون شروع زندگی جدید بود زندگی که بخاطر بی مبالاتی پدر و تصمیم و اعتماد بی جای او بود .

کجای پدر  کجای که ببینی چه به سر خانوادت آورده اند  کجای که ببینی  اشک 4ساله ی تو سیلی میخورد چون شکایت میکند که این ( یخچال مال مامانمه کجا میبریدش ). کجای که ببینی که زنت  برای گرفتن  پول دکتر که پسر کوچکت را  که از تب دارد می سوزد دست دراز میکند و پولی که تو می فرستی و حق فرزندان توست را باید با منت بگیرد تا افقت را به دکتر ببرد . کجای که ببینی که مارهای هفت سر  زبانهارا بیرون کشیده اند و دارند همسرت را محاکمه میکنند در حالتی که اشک سر بر پای مادر نهاده و از اسطراب دندان به هم می فشارد و پسر کوچکت  خود را در آغوش مادر پنهان کرده. کجای که اشک های زنت را شبانگاه ببینی که از خدا میخواهد کودکانش را از بلا دور کند .کجای که صورت زنت را بنگری زمانی که به او بد و بیراه میگفتند و بر صورت او آب دهان پرتاب میکردند . کجای که اشکت جای اشک خون میگرید کجای که  پسرت افق دارد غروب  میکند کجای پدر  کجای . آیا این همان بود که میخواستی .

 اشک و افق را از مادر جدا کردند  مادر آواره شد و کودکان نزد پدر ماندند . مارهای خوش خطوخال  دور پدر را گرفتند و حرفهای  دروغ برای او میگفتند و او که زمانی تمام زندگانیش خانواده ی کوچکش بود  دشمن جان آنها شده بود. مادر در فراق کودکان میسوخت و آب میشد .  قرار شد که کودکان دیگر به مادر پس داده نشوند . هر چند وقت یک بار کودکان را نزد مادر می آوردند  زمانی که افق دو ساله بعد از مدتی مادر را دید فریاد زد و گریه کنان خود را به آغوش مادر انداخت و با آن زبان کودکانه گفت** آخ مامان جان چقد بغلت  خوبه** .دیگر نگذاشتن کودکان نزد مادر بیایند  . یک روز وقت اذان که همه وضو می گیرند که رو به درگاه خدا برند  مادر  رو به خدا کرد و در حالی که ناله وفریاد می کرد از خدا کودکانش را می خواست و می گفت:( خدایا من سگ درگاه  تو هستم ببین التماس  میکنم ولی کودکانم را محفوض کن و به من برگردان  به من برگردان ).

 

*سایلین  تو جواب سوال من را بده  آیا کسی جای حق نشسته  اگه نشسته پس کو پس چرا این حقی که میگن ظلمی که به این  مادر و کودکانش را می بیند کاری نمی کند تا کی ظلم تا کی . میگن بخشندست میگن  بندههایش را امتحان میکند ولی آخر چقدر امتحان  سایلین تو بگو بسه شاید صدای من به او نمیرسد . خدایا خدای من  خدا...........این همه ظلم ولی .....*


comment نظرات ()
تولدت مبارک . زود خودت روا به دروازه دنیا رسانده. تولدت مبارک.
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۸

ساعت  9:45 ساعت ورود تو به این دنیا ." مامان بزرگم میگه: هر کسی برای ورود به این دنیا باید ار یک در و در یک ساعت مشخص  وارد بشه اگه سره ساعت خودشو نرسونه به یک دنیای دیگه پا میزاره".

بلاخره  کوچولوی ما هم موتولد شد شوق و اشتیاق برای دیدن فرزند در صورت پدر و مادر آنقدر زیاد بود که حاظر نبودند که با تمام دنیا عوض کنند . تمام آرزوهای دنیا را برای آن می خواستند.

اسم شو اشک گذاشتن . اسم زیبایست ولی امید وارم اشک ما  به معنای شادی باشد امید وارم.

پدر و مادر اشک بقیه ی زندگی را با اشک  شروع کردند. زندگی پر از خوشی پر از برکت. اشک روز به روز بزرگ تر  می شد او کودک زرنگ و با استعدادی بود.9ماه داشت که راه میرفت اولین کلمه ای که به زبان اورد بابا  بود پدر اشک از خوشحالی زمانی که اشک در کمکمادرش پیراهن او را کشید و به وضوح گفت *با با* کودک را بغل  کرد  و زمانی که  کودک برای اولین بار راه رفت پاهای اشک را روی چشمان خود گذاشت. پدر و مادر اشک با آنچنان علاقهای اشک را بزرک میکردند که همه را فراموش کرده بودند.زندگی مادری مهربان و پدری دلسوز که با وجود اشک همه چیز تکمیل بود. اشک چشمان براق و زیبای داشت  کودکی احساساتی که ارامشش هنگام گریه پدر یا حتی تکه ای از وسایل پدر بود.  زندگی خیلی شیرینترشد وقتی که اشک صاحب یک برادر شد خوشی چند برابر شد . تلاش پدر و مادر بیشتر شد ولی از خستگی خبری نبود همه چیز فقط کودکانشان بود و بس .الان اشک ما 3 سال دارد و برادر کوچک او یک سال دارد . همه چیز خوب پیش میرفت و عشق و علاقه روز به زوز دز زندگی بیشتر می شد و زندگی خالی از کمبود و پر از دوست داشتن چون  این زندگی را پدر و مادر با علاقه  درست کرده بودن با عشق.

 تا اینکه یک روز ابر سیاهی بر زندگی انها  سایه افکند.

* سایلین من ناراحت نباش چون سیاهی همه جا هست ولی اجازه نده که به دل تو نفوز کنه*

یادت باشه اگه ابره سیاه به زندگی تو سایلین نفوز کرد من کنارتم تنهات نمیزارم: خیلی دوست دارم .


comment نظرات ()
 
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸

تولدت مبارک کوچولو بلخره تو هم مثل همه متولد شدی: به خودت گفتی چرا ؟از خودت ÷رسیدی چه راههایی را باید بری؟چه کار می خواهی بکنی ؟ میدانی ÷در و مادرت چه کسانی هستن؟

تولدت مبارک و به دنیای پراز فریاد های بی صدا خشامدی چون قرار است که تو هم فریاد بی صدا باشی!!  * راستی سایلین هم ورودت را به این دنیا تبریک میگه *


comment نظرات ()
مقدمه
نویسنده : نسیم بیورانی - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۸

سلام.

خیلی خوشهالم که بعد از گذشت ٢٠اندی سال امروز این قدرت را دارم که فریاد بیصدای قلبم را با صدای بلند بگم. از یار همیشگیم *سایلین* خیلی ممنونم که به من این قدرت را داد و این  هس را در من بیدار کرد. *سایلین من اذت ممنونم * .

امید وارم که همگی شما خوانندگان فریاد بی صدای من *سایلینی* داشته باشید که فریاد بیصدای همه ی شمارا بیدار کند.

داستان من داستان زندگی کودکیست که با  ناز و نعمت فراوان متولد می شه ولی زمانه ... .


comment نظرات ()
← صفحه بعد